زمان گذشته
چه نقشهایی دارد
نقشهایی جادویی
پرنده ای گذشت
آیا بالش سفید بود
و کدام سو را تماشا می کرد
پرنده ای گذشت
که نامش را نمی دانم
و رنگش را ندیدم
شاید پرنده سعادت بود
که از آسمان پنجره می گذشت
دانستن تاریخ روز ها
به کار من نمی آید
ولی نمی دانم چرا
پای شعر هایم تاریخ
روز می گذارم
شاید لیوان
از شکسته شدن
درد می کشد
و دیوار از خراب شدن
شاید تن ما نیز
از مردن رنج می کشد
بی آنکه دیگر بدانیم
بخوابیم
تا کار ها درست
شود
.
نه می توانیم ببینیم
نه می توانیم بدانیم
نه می توانیم به خاطر بسپریم
نه می توانیم فراموش نکنیم
ما مجموع ناتوانی ها هستیم
ولی خود را توانا می پنداریم
دانش تلخی را می آموزیم
با گذشت روز ها
که آن ندانستن است
بیش از این نمی دانیم
که ما نیز چون شمعی
خاموش خواهیم شد
هرچه آسمان را بیشتر
نگاه می کنم
درمانده تر می شوم
کودک نو آموزی هستم
در دبستان شعر
و آنچه را که به من می گویند
تکرار می کنم