اگر مرخص نمی شوم
چون شاعری
اصراری هم ندارم در ماندن
من کجا
و تقاضای شعر گفتن کجا
اگر هم شاعر خوبی نباشم
چه باک
خرگوشی یا گرازی خواهم بود
که تنها در گوشه ی بیشه ای
می میرد
اگر من می بینم
ستاره ها هم می بینند
آسمان و درختان هم می بینند
اگر من می بینم
همه چیز می بینند
چون دیدن امر مشترکی است
اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران ها را
تماشا کند
و اگر اصرار کرد
بگویید برای دیدن توفان ها
رفته است
و اگر باز هم سماجت کرد
بگویید رفته است تا دیگر
باز نگردد
من چه می دانم که قند
بار دیگر چای را
شیرین خواهد کرد یا نه
من هیچ چیز نمی دانم
پرنده ای از آسمان گذشت
فالگوش ایستاده بودم
یکی می گفت خوشبختی
چون پرنده تیز پروازی
است
نباید دوست
داشت
زیرا فراموشی
در کمین است
این بار مال من است
معشوقه ی من
ولی بار دیگر را
خدا می داند