چه نشسته اید
هنگام معجزه گری است
هر کس باید شعر خودش را
بگوید
از جهان عقب نشینی کرده ام
به روی تخت خوابم
در کنار دیوار
ولی هنوز نمی دانم
که من رو به جهان دارم
یا پشت به جهان کرده ام
جهان می گریزد
چون آب روان
و ما را همراه خود می برد
تنهایی مرا برگزیده است
و در رگ های من دویده است
چون خون من
و در نگاهم نشسته است
و در کلامم شکفته است
چون شعر
فریادی به بلندی تاریخ
ولی تاریخ چه کوتاه است
برای فریاد بلند ما
من مرد عصر حجر هستم
با کت «توید» و شلوار «فلانل»
لمیده در کنار رادیو
من مرد عصر حجر هستم
در کنار تل مجلات و کتاب ها
و گاه لبه تیشه ی سنگی خود را
روی ناخن دستم امتحان می کنم
دریا را بگو
که نفس نفس می زند
و گوییا خواب می بیند
دریا را بگو
که نفس زنان
راه می رود در خواب
من به شمار برگ ها
و پرندگان
به تعداد آبشار ها
و خزه ها
تکثیر شده ام
و اینک در دور تر ها
به ستارگان بی شماری
بدل خواهم شد
برای دیدن تاریخ روز
تقویم را باز می کنم
و تعجب می کنم از اینکه
روز ها طبق پیش بینی تقویم
به پیش می روند
وقتی واقعیتی ناگفتنی بود
یا باید سکوت کرد
یاباید شعر گفت
از خود و از جهان
دور شدم
به فاصله اندوه
به فاصله تنهایی
در ته کاسه حیات
من مانده ام
و چند ستاره
و چند شاخه گیاه
من همچنانکه به سوی
رود ها و کوهها می روم
شهر ها را دور می زنم
و مردمان را به فراموشی می سپارم
به پای خودمان
نیامده ایم
که به پای خودمان
برویم
در شب نوشته ای
آنچه را که رفته است
و در شب دیده ای
آنچه را که گذشته است
و زبان تو از سیاهی
گفته است
و آنچه را که از زبان سیاهی
شنیده ای
من به دنبال حرفی می گردم
نا گفته وناگفتنی
از این رو دستم به سوی
کتابی نمی رود
و چشمم بیهوده گوشه اتاق را
تماشا می کند
چه کار اندوهناک
و خیال انگیزی است
خواندن حروف
روی کاشی ها
این بار
تاریکی مرا دستگیری کرد
و آنچه درون تاریکی
است
به من جنگلی را نشان دادید
که در آن پلنگان بسیار پرسه می زدند
و مرغزاری را به من نمودید
که درآن آهوان بسیاری بودند
ولی من همواره بیابان همواری را نگریسته ام
که بی آب و بی گیاه
اشباح زندگی در آن روان بودند
نقطه موهومی هستیم
در وجدان جهان
و چون چراغی در معرض
باد های تاریک
هر کدام کلمه ای
می گوییم
با نگاهمان و حرفهایمان
ولی هیاهوی ما
به گوش دیگران
نمی رسد
با هم خداحافظی کنیم
و به واقعیت پناه ببریم
که هنرمندانه تر است
برای چه رود خانه ها
اینهمه می گریند
و برای رسیدن به کیست
که اینهمه تند می روند؟
ما درحین بیگانگی از خود
همیشه شبیه خود
هستیم
من کنار همان برکه ی قدیمی
ایستاده ام
آبی است ایستاده و سبز
جهان چون مرواریدی
در آن گم شده است
و همهمه ی خدایان از دور دستِ
آب های سبز
شنیده می شود