تبليغاتX
دیدار ها
 

 

چون در طول تاریخ

در مقابل واقعیت غیر قابل قبول

قرار داشته ایم ناچار شعر گفته ایم

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

سایه ی تو را می خوانم

و در آن شنا می کنم

و به ژرفا می روم

برای یافتن مرواریدی که

گم کرده ام

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

کتابی را می خواهم

نا خوانا

که در لابلای سطر هایش

خیالی را تماشا کنم

گنگ

و آرزویی را ببینم

نا ممکن

کتابی را می خواهم

نا خوانا

که آینده ی روح من

 باشد

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

چگونه خاک باغهای درروس را

توبره می کنند

برای ساختن خانه های بزرگ

آنها که در آخر کار

مشتی خاک را می بلعند

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

تو می گریختی

از این زن به آن زن

و صورت و تن آنها را

به عاریت می گرفتی

 

 لحظه ای به آب ها

خیره می شدم

و سپس تو را می نگریستم

که دور تر می رفتی

تا درختی شعری یا ابری

یا سیاه سیاهی

که از چشم آسمان

چون قطره اشکی

فرو می افتد

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

عشق ما

صدایی شد

در دهان پرنده ای

و به دور دست ها رفت

و بین شاخ و برگ درختان

گم شد

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

روی دریا خم شده بودم

دریا شب بود

چند ستاره در ته دریا

می درخشید

و اذرخشی را می دیدم

که لبخند تو بود

و سیاهی امواج را

به هم می دوخت

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

حرفی در دهان من گذاشتید

که شعر بود

و من دیگر ندانستم

که چه می گویم

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

به یمن آواز

بال و پری خواهیم داشت

و پرواز خواهیم کرد

ولی بر کدام شاخه خواهیم نشست

ما که هنوز آواز خود را

تمام نکرده ایم

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

کو بال و پر ما

ما که پرنده شده ایم

و آواز می خوانیم

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

من و تو پنهان هستیم

در پشت چند کلمه

و یکدیگر را باز خواهیم یافت

در پشت یک نگاه یا لبخندی

که نام ما را زمزمه خواهد کرد

من و تو پتهان هستیم

در پشت چند کلمه

و از ما خواهند گفت

بی آنکه دانسته باشند

و ما را به یاد خواهند آورد

بی آنکه دانسته باشیم

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

با اشک حرفی می زنیم

که با حرف آن را

نمی توان گفت

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

من خود را به سایه روشن

برگها سپردم

از این رو فرا گرفتم

راه رفتن در جاده های

باریک را

 

و همراز سنگ ها شدم

برای وا گفتن حرفی

که از آسمان شنیده بودم

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

دنیا پشت سر من

چون خاطره ای

قرار می گیرد

و گاه چیزی از آن را

به خاطر می آورم

و می دانم که معدوم

خواهد شد

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

من و تو آنجا به هم رسیدیم

در آن سنگ

در آن تنه بزرگ درخت پیر

و دور تر در آسمان به هم

رسیدیم

نزدیک هلال ماه

و سپس در جاده ی باریک باغ

دور تر رفتیم

و با احتیاط گام بر می داشتیم

زیرا من و تو در خاک راه

با هم بودیم

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

برای ساختن قصری

از کلام

یکایک کلمات را

بر دوش خواهم کشید

و از پای نخواهم نشست

و در پای کلمات

خواهم مرد

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

چه عظمتی دارد جهان

گرچه گرده گلی است

که بر پای زنبوری

نشسته است

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

همه چیز در اکنون

خلاصه می شود

اکنون که توهمی

بیش نیست

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

از چهار شاخه نی خیزران

یک شاخه اش که خشک شده بود

برگ داد

و سه شاخه دیگرش رو به خشک شدن

رفته بود

اینک آنها هم برگ های سبز کوچکی

داده اند

و مساله آنها هم «بودن یا نبودن»

است

بی آنکه آن را بر زبان بیاورند

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

در گودال شعر

بوده ام همه عمر

و اگر آسمان بوده است

کلمه بود

و اگر صدایی شنیده ام

حرفی بوده است

از شعر

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

با حرفی کلمه ای

بنا کرده اید زندگی مرا

صدای شما را شنیده ام

و دنیای من هست شده ست

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

گربه ی نر سفید خالدار

کجاست؟

هیچ کجا

چه می کند؟

هیچ کار

چه می خواهد؟

هیچ چیز

چگونه است؟

هیچ طور

پس گربه ی سفید خالدار

چطور شده است؟

او مرده است

و هیچ جای او را

گرفته است

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

خدا حافظی کنیم با معنا

و با غم که به معنا

عمق می دهد

و خدا حافظی کنیم با تنهایی

همراه هزاران تصویر و خبر

و چهار سویمان را بنگریم

که خر دجال ظهور کرده است

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

من فقط پیش پایم را

می بینم

زیرا آن سو تر تاریکی

است

شبیه روزی که خورشید

گرفته باشد

یا چند روز مانده به

پایان جهان

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

بعد ها خواهیم دانست

آنچه را که ندانسته ایم

و در پس پرده ی تاریک

خواهیم دید خود را

کور و نادان

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

از پله های شعر من

تو بالا رفته ای

ای ستاره سیاه

و امید من به دندان های

سفید توست

برای پاره کردن سیاهی

شب

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

همیشه همان ساعت است

ساعت شعر

و همیشه تو همان هستی

و همیشه بر همان صفحه

گام بر می داری

برای گفتن همان کلام

و برای رفتن به سوی

ساعت شعر

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

کاش تمام می شد

جهان

در کلمه ای

و دوباره می شکفت

در کلامی

کاش جهان با شعر

خاموش و

روشن می شد

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

تو را به دست گرفتم

صخره ای بودی

تو را به دریا افکندم

کوهی بودی

تو را به خشم باید سپردم

و در پای من می غلطیدی

پرنده های شعری بودی

لبخندی بودی

و تو را فراموش کردم

و افسوس شدی

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

به دور خواهم چرخید

چون سنگ آسیا

و روز های خود را آرد می کنم

برای خمیری که هرگز

ور نخواهد آمد

برای نانی که همیشه

فطیر خواهد ماند

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

جهان لبخندی است

بر لبان مرگ

و برقی است

در چشمان او

جهان کلمه ای است

که در سیاهی مرگ

پریشان می شود

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

کیمیاگری چیره دست

ستاره مرا

به آسمان تو دوخته است

و فرشته ای بی نام و نشان

بال مرا

به دست های تو بسته است

هم از این روست

که در فصل های جادویی

خیل پرندگان دریایی

از منظر

چشم های من

در هوای آسمان تو

پرواز خواهند کرد

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |

 

 

مشتی کلمه مانده بود

از آنچه بود

و من آنها را می افشانم

چون مشتی خاک

تا مرگ نیز بر آنها

گامی چند بگذارد

و بگذرد

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط بیژن جلالی |